پیدایش 27:1
TSK
و چون اسحاق پیر شد و چشمانشاز دیدن تار گشته بود، پسر بزرگ خود عیسو را طلبیده، به وی گفت: «ای پسر من!» گفت: «لبیك.»
TSK
Treasury of Scripture Knowledge references in OPT.
و چون اسحاق پیر شد و چشمانشاز دیدن تار گشته بود، پسر بزرگ خود عیسو را طلبیده، به وی گفت: «ای پسر من!» گفت: «لبیك.»
و در آن زمان واقع شد كه چون عیلی در جایش خوابیده بود و چشمانش آغاز تار شدن نموده، نمیتوانست دید،
زیرا که تمام روزهای ما در خشم تو سپری شد و سالهای خود را مثل خیالی بسر بردهایم.
یهوه صبایوت چنین میگوید: مردان پیر و زنان پیر باز در كوچههای اورشلیم خواهند نشست و هر یكی از ایشان به سبب زیادتی عمر عصای خود را در دست خود خواهد داشت.