Coptic Orthodox · Desert Father

Saint

Moses the Black

the Strong

24 Paona · 1 July

“The precious blood washed him”

Scroll

Pijwri abba Mwcy

The Old Life

An idol worshipper. A highway robber. A thief, a murderer.

A lover of this passing world.

The Thirst

Is there a God, great and awesome?

“My heart yearns for Him.”

Moses the thirsty heard of our fathers the monks, the dwellers of Shiheet.

Abba Isidore

He took the form of man; all heads bow to Him.

Our God is merciful — He accepts the repentant.

Give your life to Him. Abandon your past; at His gracious hands, repent.

The Confession

With tears and joy, with groaning and delight.

He offered a true repentance, revealing all his sins — openly, without turning back.

He had learned the psalms from a black tablet

His sins, chiselled in stone

Robber Murderer Adulterer Idolater Barbarian Pride

Lo, an angel of light

The tablet became pure white

wiped away his black sins.

Entirely White

Axios — Worthy

He received the first mystery — by water, Spirit, and fire — removing all impurities.

Robed in white, he was told: you are white now, inside and out.

Pijwri abba Mwcy

The Bag of Sand

My sins run behind me

A torn sack of sand upon his back — “my sins pour out behind me, and still I come to judge another?”

From Darkness to Light

The robber among the chosen ones

The murderer became righteous; the sinner, a chosen vessel.

A slave of desires became a father, teacher, comforter, and priest who wrote rules for the monks.

The Crown

He had waited for this day

“I see among you one to whom belongs the crown of martyrdom.”

The barbarians came. “Whoever wishes to flee, let him flee” — but he would not. He was martyred with seven brothers; a hidden monk saw the angel waiting with the crown, and went out to join them.

Coptic icon of St. Moses the Black in monastic vestments with a golden halo

From robber to father — his name now spoken at the altar in our prayers. May his prayers be with us, and glory be to God forever. Amen.

His body rests at the Monastery of El-Baramous

The Life · c. 332 – 407 AD

The Life of Anba Moses the Black

انبا موسی سیاه (حدود ۳۳۲–۴۰۷ میلادی): برده و سرکرده راهزنانی بود که به دست قدیسان ایسیدوروس و مقاریوس کبیر در صحرای شیهیت توبه کرد و راهب و کاهن و پدر پانصد برادر شد، و از نامدارترین نمادهای توبه در تاریخ کلیساست. به دست بربرها همراه هفت برادر به شهادت رسید و پیکرش اکنون در دیر برموس است.

قدیس بزرگ، انبا موسی سیاه، که به انبا موسی قوی نیز شناخته می‌شود، از نامدارترین نمادهای توبه در تاریخ تمام کلیساست؛ او پیش از توبه‌اش در شرارت خود نیرومند بود و سپس در ریاضت و قداستش نیرومندتر شد، تا آنجا که درباره‌اش گفتند او براستی ملکوت آسمان را به زور ربود، چنان‌که انجیل می‌گوید: «ملکوت آسمان محبور می‌شود و جباران آن را به زور می‌ربایند» (متی ۱۱: ۱۲ (Matthew 11:12)).

تولد و زندگی نخستین او

او در حدود سال ۳۳۲ میلادی به دنیا آمد و به احتمال قوی از سرزمین نوبه در دورترین جنوب مصر بود، و به سبب سیاهی پوستش «سیاه» نامیده شد. در آغاز زندگی، برده رئیس قبیله‌ای آتش‌پرست بود، اما سرورش به سبب فراوانی شرارت‌ها و سنگدلی‌اش او را راند، از بیم آنکه خوی او در میان دیگر بردگان سرایت کند. پس به خدمت سرور دیگری درآمد که رئیس قبیله‌ای خورشیدپرست بود، و چون او را به‌سختی تنبیه کرد، گریخت و از هر سرور و توانگری انتقام می‌گرفت و دلش بیش از پیش سخت شد.

موسی به راهزنان پیوست و آنان به سبب نیروی بی‌اندازه و صلابتش به‌اتفاق آرا او را به سرکردگی خود برگزیدند، تا آنجا که به «وحش کوهستان» و «هراس منطقه» ملقب شد. مردی زورمند و جبار بود، در خوردن و نوشیدن شراب زیاده‌روی می‌کرد، می‌کشت و می‌دزدید و بدی می‌کرد و هیچ‌کس را یارای ایستادن در برابر او یا سرپیچی از او نبود. آورده‌اند که روزی خواست به گله گوسفندی نزدیک شود و چوپان سگ‌هایش را بر او رها کرد؛ پس در حالی که شمشیرش را به دندان گرفته بود در رود پرید و مسافتی دراز شنا کرد تا آنکه چوپان پا به فرار گذاشت؛ آنگاه چهار گوسفند از بهترین‌ها را برگزید و سر برید و بر دوش گرفت و شناکنان، همان‌گونه که آمده بود، بازگشت.

چگونه به سوی خدا بازگشت

با این همه، ندای نیکی گاه‌به‌گاه در درونش بانگ برمی‌آورد، زیرا او در سرشت خود شریر نبود. بیشتر اوقات به خورشیدی که می‌پرستید چشم می‌دوخت و آن را خطاب می‌کرد و می‌گفت: «ای خورشید، اگر تو خدایی، خود را به من بشناسان»، و سپس می‌گفت: «و تو ای خدایی که تو را نمی‌شناسم، خود را به من بشناسان». روزی شنید کسی به او می‌گوید: «راهبان وادی النطرون خدا را می‌شناسند؛ نزد آنان برو و آنان او را به تو خواهند شناساند». پس بی‌درنگ برخاست و شمشیر بر کمر بست و به صحرای شیهیت (اسقیط) آمد.

در آنجا با قدیس ایسیدوروس، کشیش اسقیط و شاگرد قدیس مقاریوس کبیر، دیدار کرد؛ ایسیدوروس چون او را دید از هیبتش ترسید، اما موسی او را آرام کرد و گفت تنها از آن رو نزد ایشان آمده است که خدا را به او بشناسانند، و با اصرار و خشوع می‌گفت: «شنیده‌ام که تو نیکویی؛ نزد تو آمده‌ام تا راهم بنمایی که چگونه مانند تو نیکو شوم. می‌خواهم با تو باشم، هرچند شرارت‌های بزرگی کرده‌ام». پس او را نزد قدیس مقاریوس کبیر برد و او وی را موعظه کرد و اصول ایمان را به او آموخت و تعمیدش داد و او را به رهبانیت پذیرفت و در صحرا سکونتش داد.

توبه و جهاد روحانی او

موسی با انکساری شدید و اشک‌های فراوان به گناهانش اعتراف کرد، و گفته‌اند قدیس مقاریوس در حالی که موسی اعتراف می‌کرد، لوحی سیاه دید که هر گناهی که بدان اقرار می‌شد از آن پاک می‌گشت، تا چون اعترافش به پایان رسید، لوح یکسره سفید شده بود. سپس قدیس موسی به عبادت‌هایی فراوان روی آورد که از عبادت بسیاری از قدیسان فراتر می‌رفت، و شیطان با آنچه پیشتر در او بود — دوستی خوردن و نوشیدن و شهوات جسم — با او می‌جنگید؛ او این را به قدیس ایسیدوروس بازمی‌گفت و او تسلی‌اش می‌داد و به او می‌آموخت چگونه بر حیله‌های شیطان چیره شود.

در سال‌های نخست، جنگی سخت از سوی افکار بر او برخاست؛ جنایت‌ها و زشتی‌های گذشته‌اش هنگامی که به نماز ایستاده بود از برابر خیالش می‌گذشت، و او خود را بر زمین می‌افکند و در حضور خدا می‌گریست و فریاد مشهورش را سر می‌داد: «خداوندا، تو می‌دانی که می‌خواهم نجات یابم، اما افکار رهایم نمی‌کنند». و اندک‌اندک به فیض مسیح این جنگ‌ها از او آرام گرفت.

از نشانه‌های شدت ریاضت و محبت او به خدمت آن بود که چون پیران دیر می‌خوابیدند، شب‌هنگام از کنار حجره‌هایشان می‌گذشت و کوزه‌هایشان را برمی‌داشت و از آبی که از چاهی دور از دیر می‌آورد پر می‌کرد. پس از سال‌های بسیارِ جهاد، شیطان بر او رشک برد و زخمی در پایش پدید آورد که او را زمین‌گیر و بیمار ساخت؛ چون دانست که این از جنگ شیطان است، بر ریاضت و عبادتش افزود تا آنکه بدنش چون چوبی سوخته شد. پس خداوند به صبر او نظر کرد و او را از بیماری‌اش شفا داد و دردها را از او برداشت و فیض خدا بر او قرار گرفت.

فروتنی او

و چون خود بردباری و تحمل خدا را نسبت به خویش آزموده بود، خودش نمونه‌ای در فروتنی و بردباری و مدارا با گناهکاران شد. باری، مجمعی از پدران در اسقیط برپا شد؛ چون انبا موسی درآمد و در میانشان نشست، یکی از ایشان بی‌درنگ گفت: «چرا این نوبی می‌آید و در میان ما می‌نشیند؟» او خاموش ماند و پاسخی نداد، و چون پس از پایان مجمع از او پرسیدند که آیا خشمگین شده است، گفت: «راستش این است که آشفته شدم، اما هیچ سخنی نگفتم».

و در «بستان راهبان» (فردوس پدران صحرا) آمده است که برادری در اسقیط خطا کرد و پیران برای محاکمه او مجمعی برپا کردند و به دنبال انبا موسی فرستادند، اما او نپذیرفت که بیاید. چون بر او اصرار ورزیدند، برخاست و زنبیلی سوراخ برداشت و آن را از ریگ پر کرد و بر پشت نهاد و آمد. چون به پیشوازش بیرون آمدند و از معنای این کار پرسیدند، به آنان گفت: «این گناهان من است که از پی من روان است و آن را نمی‌بینم، و امروز آمده‌ام تا بر گناهان دیگری داوری کنم». چون این را شنیدند، به آن برادر هیچ نگفتند، بلکه او را بخشیدند.

دستگذاری او به کهانت و پدری او

پس از چندی پانصد برادر نزد او گرد آمدند و او پدر ایشان شد، و او را برگزیدند تا به کهانت دستگذاری شود. چون برای دستگذاری در برابر پاتریارک حاضر شد، پاتریارک خواست او را بیازماید؛ پس به پیران گفت: «چه کسی این سیاه را به اینجا آورده است؟ او را بیرون کنید». او فرمان برد و بیرون رفت، در حالی که با خود می‌گفت: «ای سیاه‌چرده، با تو نیکو رفتار کردند». اما پاتریارک دوباره او را فراخواند و به کهانت دستگذاری‌اش کرد و سپس به او گفت: «ای موسی، اکنون سراسر سفید شده‌ای». آن قدیس برای راهبان قانون‌هایی نهاد و هفتاد شاگرد بر جای گذاشت که پس از او زندگی و اندیشه رهبانی را غنا بخشیدند. و چون برادری از او پرسید که چه چیز راهب را در سختی‌هایی که به او می‌رسد یاری می‌کند، پاسخ داد: «مکتوب است: خدا ملجا و قوت ماست، و مددکاری که در تنگی‌ها فوراً یافت می‌شود» (مزمور ۴۶: ۱ (Psalms 46:1)).

شهادت او

روزی با چند تن از پیران نزد قدیس مقاریوس کبیر رفت، و او به ایشان گفت: «در میان شما یکی را می‌بینم که تاج شهادت از آن اوست». قدیس موسی پاسخ داد: «شاید آن یک من باشم، زیرا مکتوب است: هر که شمشیر گیرد، به شمشیر هلاک گردد» (متی ۲۶: ۵۲ (Matthew 26:52)). و خود او بارها راهبان را هشدار می‌داد و می‌گفت: «اگر وصایای پدرانمان را نگاه داریم، به نام خداوند به شما می‌گویم که بربرها به اینجا نخواهند آمد؛ و اگر وصایای خدا را نگاه نداریم، این مکان ویران خواهد شد».

و در سال ۴۰۷ میلادی، هنگام نخستین یورش بربرها به صحرای شیهیت، قدیس در حجره‌اش بود و چند تن از برادران با او بودند؛ به آنان گفت: «اینک امروز بربرها به اسقیط آمده‌اند؛ هر که از شما می‌خواهد بگریزد، بگریزد». پرسیدند: «و تو ای پدر ما، چرا تو نیز نمی‌گریزی؟» گفت: «من سال‌هاست چشم‌به‌راه این روزم، تا سخن نجات‌دهنده به کمال رسد». بربرها به دیر درآمدند و او را با هفت برادر که همراهش بودند کشتند، و او در آن هنگام نزدیک به هفتاد و پنج سال داشت. یکی از برادران پشت حصیری پنهان شده بود و فرشتگانی را دید که از آسمان فرود می‌آیند و تاج‌هایی در دست دارند و بر سر شهیدان می‌نهند؛ سپس فرشته خداوند را دید که ایستاده و تاجی در دست دارد و در انتظار اوست. پس شتابان از نهانگاه خود بیرون آمد و خود را به بربرها تسلیم کرد و آنان او را نیز کشتند، و او همراه برادرانش تاج شهادت را یافت.

پیکر مقدس او

پس از آنکه بربرها دیر را ترک کردند، پدران پیکر قدیس و پیکرهای شهیدانی را که با او بودند برداشتند و کفن کردند و در کلیسای دیر نهادند. پیکر او اکنون همراه پیکر استادش، قدیس ایسیدوروس، در یک زیارتگاه در دیر بانوی ما مریم عذرا «برموس» در وادی النطرون قرار دارد و همچنان عجایب فراوانی از آن دو جاری است. کلیسای قبطی ارتدوکس در روز بیست و چهارم ماه قبطی بؤونه عید او را برگزار می‌کند.

پس ای عزیزان، در قدرت توبه و آنچه به انجام رساند بیندیشید: برده‌ای بی‌ایمان را که قاتل و زناکار و دزد بود، به پدری بزرگ و معلم و تسلی‌دهنده و کاهنی بدل ساخت که برای راهبان قانون نهاد، و به قدیسی که نامش در نمازهایمان بر مذبح یاد می‌شود. برکت دعاهای او با ما باد، و خداوند ما را جلال باد تا ابدالآباد. آمین.

The Doxology

Pijwri abba Mwcy

O champion, Abba Moses — the refrain that carries his story.

در کلیسای نخست‌زادگان،

در انجمن پاکان،

زیست با هر وقار،

در آغاز بت‌پرست بود،

راهزن روزگاری دراز،

از دادرس پرسش کرد،

موسی از بربرها بود،

زندگی‌اش آکنده از شرّ،

و خواستار آن شد که پاک گردد،

دزد و قاتل و زناکار،

دلباختهٔ این جهانِ فانی،

خونِ گرانبها او را شست،

موسیِ تشنه شنید،

از پدرانِ راهب،

که در شیهیت ساکن بودند،

پرسید: «آیا خدایی هست،

بزرگ و مهیب؟

دل من مشتاق اوست،»

آوا ایسیذورس پاسخ داد:

«خدای ما نیرومند و قدّوس است،

سرها در برابر او خم می‌شوند،»

خدای ما رئوف و مهربان است،

شکل انسان را به خود گرفت،

از محبتش خواری را پذیرفت،

خدای ما وعده‌اش آمین است،

هر توبه‌کاری را می‌پذیرد،

و دل‌شکستگان را دوست می‌دارد،

«جان خویش را به او بسپار،

و گذشته‌ات را به او واگذار،

به دستان پرفیضش، از گناه توبه کن،»

موسی برخاست و گفت:

«مرا چون پسری گمشده بپذیر،

اکنون مرا یاری ده تا توبه کنم!»

با اشک‌ها و شادی،

با ناله و سرور،

از گذشتهٔ خویش توبه کرد،

با محبت به مسیح نزدیک شد،

دل‌شکسته و مجروح،

آرزو داشت که آرامش یابد،

توبه‌ای راستین تقدیم کرد،

آشکارا و بی‌بازگشت،

همهٔ گناهانش را برملا ساخت،

و اینک، فرشتهٔ نور،

گناهان سیاهش را زدود،

لوح، سپیدِ پاک گشت،

آوا مکاریوس گواهی داد

که خداوندش او را آمرزید و نجات داد،

زندگی‌ای نو به او عطا شد،

نخستین راز را دریافت،

به آب و روح و آتش،

که هر ناپاکی را زدود،

توبه شگفت‌انگیز است،

آتش در دل برمی‌افروزد،

بیگانه را همراه می‌سازد،

قاتل پارسا گشت،

گناهکار، ظرفی برگزیده،

دزد، در شمار برگزیدگان،

توبه نیرومند است،

زناکار را باکره می‌سازد،

و شکّاک را پذیرفته،

بندهٔ شهوات و ننگ،

به فیض، شرافت یافت،

نیرومندترینِ آزادگان گشت،

روح آن سرکش را رهبری کرد،

از تاریکی به سوی نور،

و برای محبوبش ثمرها آورد،

مشتاق زندگی رهبانی شد،

و عهد بست که در نیکی گام بردارد،

خدا راه را به او نمود،

ریاضت او از دیگران فراتر رفت،

به راهبان دیگر خدمت می‌کرد،

با فروتنی و شب‌زنده‌داری،

با پایداری، خویشتن را به تعب می‌انداخت،

هزاران متر راه می‌پیمود،

تا کوزه‌های آبشان را پر کند،

در این راه پیش می‌رفت،

در استواری و کوشش،

و رشد در پارسایی،

در فضایل و دعاها،

در روزه و ریاضت،

در خشوع و سجده‌ها،

پرستندهٔ زاهد و امین،

با ایمانی استوار و راسخ،

که دیوها را به هراس می‌افکند،

برادران را دوست داشت و محبوب ایشان بود،

او را برای کهانت برگزیدند،

خواست خویش را آشکار کردند،

اما چون او را آزمودند،

کاهنان برآشفتند و او را راندند،

و او به فرمانشان گردن نهاد،

گفت: «من شایسته نیستم،

تو را راندند ای سیاه،

ای مرد تیره‌پوست!»

پدر بطریرک سخنان او را شنید،

و از کارهای پارسایانه‌اش آگاه شد،

از جانِ فروتن و کامل او،

او را به نام مقدّس دست‌گذاری کرد،

صدایی گفت: «آکسیوس»،

همهٔ جان‌ها آن را شنیدند،

خوشا به حال تو، ای موسی!

ستایش پادشاهت را دریافت کردی،

خداوندِ تاکستان از تو حفاظت کرد،

روزی تو را خواستند،

برای داوری راهبی گناهکار،

که در انجمن او را محاکمه می‌کردند،

قدیس موسی نزد ایشان آمد،

کیسه‌ای از شن بر پشت خویش،

اندوهگین و افسرده درآمد،

از او پرسیدند چه بر دوش دارد،

و آن چیست که با خود آورده،

گفت که گناهان خویش را حمل می‌کند،

درسی سودمند و نامدار،

راهبان آن را با شادی پذیرفتند،

و آن گناهکارِ دل‌شکسته را بخشیدند،

آرزو داریم چون تو زیست کنیم،

آرزو داریم همانند تو باشیم،

ما را در دعاهایت یاد کن،

در پیشگاه تختِ متعال،

در برابر خدای بزرگ،

ما را یاد کن، ای پدر گرامیِ ما،

پاپ آنبا تواضروسِ بزرگ،

عمر دراز به او عطا گردد،

تا به انجیل بشارت دهد،

آنبا داودِ اسقفِ ما،

او و ما را نگاه دار، ای خداوند،

به دعاهایش ما را حفظ کن،

اسقفان و اکلیروس،

ای قدّوس، آنان را حفظ کن،

با صفوفِ نی‌انگلوس،

شمّاسان و راهبان،

و خادمان در هر جای،

ای خداوند، ایشان را از ایمان پر ساز،

آوا موسی، خوشا به حال تو،

ستایش پادشاهت را دریافت کردی،

خداوندِ تاکستان از تو حفاظت کرد،

نام تو بر زبان،

همهٔ مؤمنان جاری است،

همه می‌گویند: «ای خدای آوا موسی،

همهٔ ما را یاری کن!»

From the sixty verses of the doxology