ترتيب الشعبية 16

قدیس آنبا رویس | آنبا فرج | آوا تیجی

السيرة

زندگانی قدیسان و شهیدان در کلیسای قبطی ارتدوکس

قدیس آنبا رویس | آنبا فرج | آوا تیجی

در زبان انگلیسی: قدیس رویس (Roweiss). در زبان قبطی: آبّا تیجی.

قداست پاپ شنوده سوم درباره این قدیس می‌گوید که او به هیچ مقام کشیشی دست نیافت و به‌عنوان راهب نیز زندگی رهبانی را در پیش نگرفت، با این حال از بسیاری که دارای مقام‌ها و درجات کلیسایی بودند پیشی گرفت، تا آنجا که خود پاپ‌ها از او می‌خواستند که برایشان دعا کند.

زندگی نخستین او:

او در روستای منیة یمین از توابع غربیه، در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمد. پدرش کشاورزی به نام اسحاق بود و نام مادرش سارا، و او را فرج نامیدند. تاریخ دقیق تولد او معلوم نیست، اما او در قرن چهاردهم میلادی می‌زیست و در هجدهم اکتبر سال ۱۴۰۵ میلادی آرامش یافت.

او به پدرش در کار کشاورزی کمک می‌کرد و چون کار مزرعه را به پایان می‌رساند، نمک را بر شتری جوان و کوچک می‌فروخت. او شتر خود را «رویس» (مصغّر کلمه «رأس» به معنای سر) نامید، زیرا با سر کوچک خود به صاحبش مهربانی می‌کرد. این شتر چنان رام بود که اگر او را به نامش می‌خواند، پاسخ می‌داد؛ و گفته شده که شتر چنان باهوش و وفادار به صاحبش بود که اگر او بدون پوشش می‌خوابید، او را می‌پوشانید و در هنگام‌های نماز بیدارش می‌کرد. شاید برجسته‌ترین ویژگی فرج فروتنی و محبت او بود که با آن دل تمام روستا را به دست آورد.

خروج او از شهرش:

او تا بیست‌سالگی در خانه پدرش ماند، تا اینکه آزاری سخت بر مسیحیان فرود آمد، چنان طاقت‌فرسا که حتی پدر این قدیس زیر فشار سنگین آن آزار ایمان را ترک کرد. قدیس خود را در بیابانِ شیخ که در نزدیکی آنان بود پنهان کرد و سپس رهسپار قاهره شد. از شدت خستگی و گرسنگی در راه به خواب رفت و در خواب دو مرد را دید که چون برق می‌درخشیدند، او را ربودند و به آسمان بردند و سپس وارد کلیسایی آسمانی کردند. در آنجا جماعت بزرگی از پرستندگان را دید و صدایی از درون شنید که او را فرا می‌خواند تا پیش آید و از اسرار (راز مقدس) تناول کند. آنگاه آن دو مرد درخشان او را به سفره مقدس آوردند و او از اسرار تناول کرد، و سپس او را به همان جایی که از آنجا برداشته بودند بازگرداندند.

پس از این رؤیا برخاست و از قاهره گذشت و از آنجا به صعید مصر (مصر علیا) رفت؛ و در آن دیار نام خود را به جهت انکار نفس به «رویس» تغییر داد. او آغاز به سیر در سراسر سرزمین کرد، از قوص در صعید تا اسکندریه، و با هر کس که برخورد می‌کرد درباره نجات جانش با اشک‌های فراوان سخن می‌گفت. این قدیس همچون غریبی سرگردان بر روی زمین زیست، به تقلید از سرور خود که جایی برای نهادن سر نداشت؛ و اشتیاق او به آسمان چنان شدید بود که بارها این کلام مزمورنویس را زمزمه می‌کرد: «وای بر من که در ماشک غربت گزیده‌ام و در خیمه‌های قیدار ساکن شده‌ام» (مزمور ۱۲۰:۵).

ریاضت او:

او زندگی‌ای سرشار از سختی و خشونت و ریاضت جسم را در پیش گرفت. بسیار روزه‌دار بود و جز اندکی و از پست‌ترین خوراک‌ها نمی‌خورد؛ تنها آنچه عورتش را می‌پوشانید بر تن می‌کرد و باقی بدنش را برهنه می‌گذاشت، در معرض گرمای تابستان و سرمای زمستان، و در این کار شبیه یوحنای معمدان بود.

او در سرزمین‌های مصر سیر کرد، و هرگاه وارد شهری می‌شد با دستان خود کار می‌کرد تا آنچه را برای قوت لازم داشت به دست آورد و باقی را به‌عنوان صدقه می‌بخشید. بارها دوستدارانش جامه‌های فاخر و پول و هدایا به او پیشکش می‌کردند، اما او آنها را رد می‌کرد.

او به زندگی محرومیت تنها بسنده نکرد، بلکه عمر خود را در روزه و دعا گذراند. درباره او گفته شده که دو و سه روز را بی‌گشودن روزه می‌گذراند، و یک بار یازده روز پیاپی روزه گرفت. او در تناول مقدس ثابت‌قدم بود و اسرار مقدس را با ترس و لرز تناول می‌کرد؛ و بارها هنگام تناول از روی احساس بی‌لیاقتی خود تردید نشان می‌داد. چون درباره این تردید از او پرسیدند، پاسخ داد: «هیچ‌کس شایسته تناول از این اسرار مقدس نیست مگر آن‌که درون او پاک و پاکیزه باشد چون اندرون بانوی ما مریم پاک، که شایسته شد مسیح را در رحم خود حمل کند.» شاید این از آن رو بود که خدا چشم باطن او را گشوده بود، چنان‌که جلال خدا را می‌دید که هنگام تقدیس در محراب بر اسرار مقدس قرار می‌گرفت و با درخششی وصف‌ناپذیر می‌تابید.

خدا مکاشفات روحانی بسیاری به او عطا کرد، و او نیز معجزات کرد و سبب توبه بسیاری شد. یک بار اعلام کرد که کروبیان و سرافیان را دیده است که گرد حوض تعمید ایستاده، با شادی بر فراز کودک پر می‌زدند.

او به غربال‌کردن گندم می‌پرداخت تا به فقیران صدقه دهد. خود را در خلوتی در خانه بانویی به نام «ام یعقوب» (مادر یعقوب) در قاهره محبوس کرد، و چون گرسنه شد، او نان به وی پیشکش کرد. اما او اندکی سبوس خیسانده برداشت و خورد، و آن بانو اندوهگین شد. به او گفت: «چرا دلت بر خوردن سبوس به‌جای نان من اندوهگین می‌شود، حال آنکه بر گناهان مردمان اندوهگین نمی‌شوی؟ آیا نمی‌دانی که گناه جان را می‌میراند، حال آنکه سبوس به‌هرحال جسم را نگاه می‌دارد؟ و اگر جسم اندکی رنج بکشد، آن برای آن است که از گناه دست بردارد.»

سیاحت‌های روحانی او:

او به درجه والای «پرواز» (انتقال مکانی) دست یافت، چنان‌که در زمانی بسیار کوتاه مسافت‌های بزرگ را می‌پیمود و به جاهایی که درهایشان بسته بود وارد می‌شد. یک بار به اسیوط برده شد و در ظرف یک ساعت بازگشت، در همان مدت یک کار خیر را به انجام رساند؛ و بار دیگر به شام برده شد تا به گرفتاری‌ای یاری رساند. خدا همچنین دانش اسرار نهان را به او عطا کرد. او مردی منکر نفس بود، چنان‌که حتی نام خود را انکار کرد و خویشتن را به نام شترش خواند. چون برخی بر او پافشاری کردند تا نام حقیقی‌اش را بدانند، به آنان گفت «تیجی افلِّو»، یعنی «تیجی دیوانه»؛ و شگفت آنکه کلیسا در دعاهای خود همین نام «تیجی» را به او می‌دهد.

او خواست در انکار نفس باز هم پیش‌تر رود، پس در کوچه‌ها با بدن برهنه و سر بی‌پوشش راه می‌رفت و در کلبه‌ای از برگ خرما می‌زیست یا در کنار راه می‌خوابید. بارها این شیوه عجیب زندگی، تمسخر مردم و حملات آنان را برایش به بار می‌آورد: زدن، دشنام، آب دهان انداختن بر او، و سنگسار کردن او با سنگ. و چون جانش در برابر این اهانت‌ها برمی‌آشفت، آن را خطاب کرده می‌گفت: «من در برابر شهید قدیس جرجس و آنچه او تحمل کرد کجایم، یا در برابر یوحنای معمدان که هیرودیس سرش را برید؟

آنچه بر من رفته در برابر عذاب‌هایی که بر شهیدان فرود آمد کجاست؟» و از کثرت عذاب‌هایی که در معرض آنها بود، خود را ماه‌ها در جاهای دورافتاده محبوس می‌کرد و از مردم کناره می‌گرفت، که آنها را در دعاهای پرشور و روزه‌های بی‌انقطاع می‌گذراند. و خدا به شکستگی دل و محبت و قوت ایمان او نظر کرد: پس سرور مسیح پنج بار با جلالی وصف‌ناپذیر بر او ظاهر شد، و در یکی از آنها دهان به گوش با او سخن گفت. با چنین رؤیاهایی دل قوی می‌داشت و در برابر هر گونه رنج پایداری می‌کرد و از سخن‌گفتن سکوت اختیار می‌کرد.

تسلی‌های خدا در میان رنج‌ها:

سلطان برقوق خبر او را شنید و آرزو کرد او را ببیند.

و چون امیر سودون به پاپ متی ستم کرد، آنبا رویس را احضار کرد و آغاز به پرسش از او درباره زندگی و کارهایش کرد، اما او هیچ پاسخی نداد. فرمان داد او را با چهارصد ضربه چوب بزنند تا خونش جاری شد، در حالی که او خاموش ماند. سربازان او را در کوچه‌ها گرداندند، در حالی که می‌زدند و آب دهان بر او می‌انداختند و موی سر و ریشش را می‌کشیدند، و او خاموش ماند؛ سپس او را با شاگردش به زندان افکندند. سرور جلال بر هر دوی آنان ظاهر شد و آنان را شفا داد؛ و چون قبطیان زندانی که هشت تن بودند از او خواستند که برایشان دعا کند، پاپ همان روز نزد آنان آمد و فرمان آزادی آنان را با خود آورد.

او بارها به خانه‌های مؤمنان سر می‌زد و آنان را از اموری که در آینده روی خواهد داد خبر می‌داد و از زیان‌ها و مصیبت‌هایی که بر آنان فرود خواهد آمد بر حذر می‌داشت. این قدیس هم‌روزگار پاپ بزرگ آنبا متاؤس اول، هشتاد و هفتمین پاپ بود و با او پیوندی نزدیک داشت. در یکی از موارد امیر یلبغا پاپ را همراه گروهی از مسیحیان دستگیر کرد، و چون شاگردش نزد آنبا رویس آمد و آنچه را بر پاپ گذشته بود به او گفت، او پیشگویی کرد که بانو باکره او را رهایی خواهد بخشید. و به‌راستی چنین شد، زیرا یکی از امیرانی که دشمن آن امیر بودند حمله کرد و درهای زندان را شکست و بطریرک و همراهانش را بیرون آورد و امیر یلبغا را گرفت و زندانی کرد و چندان زد تا مرد.

بیماری و آرامش او:

آنبا رویس جهاد خود را با تحمل بیماری‌ای سخت با شکیبایی به سرانجام رساند، چنان‌که او را ایوب جدید نامیدند. زیرا نُه سال بی‌وقفه بیمار بود و در تمام این مدت بستری ماند، خاموش، با هیچ‌کس سخن نمی‌گفت، و با شکیبایی شگفت‌انگیز تحمل می‌کرد. این سال‌ها را در آه و گریه و دعا برای گناهکارانی که نزد او می‌آمدند گذراند، و بیمارانی را که به دیدارش می‌آمدند شفا می‌داد، در حالی که خودش از بیماری رنج می‌برد. و چون دانست که پایان او نزدیک است، شاگردانش را یک‌به‌یک برکت داد و بدن خود را با آب مسح کرد و همه اعضایش را از فرق سر تا کف پا با نشان صلیب علامت زد.

در ساعت آرامش خود بانوی ما مریم باکره را طلبید و او خواهش وی را برآورد، چنان‌که یکی از شاگردانش گواهی داد و گفت: «در آن ساعت زنی را دیدم که چون خورشید می‌درخشید، در کنار این پدر نشسته بود و جان مبارک او را بنا بر خواهش وی برگرفت.» انتقال او در بیست و یکم بابه، یادبود بانو باکره، بود، و در کنار کلیسای او در دیر الخندق (منطقه کنونی آنبا رویس) به خاک سپرده شد.

کار خدا با او پس از آرامش او:

در روز هشتم پس از خاکسپاری‌اش بدنش دزدیده شد، پس او بر شاگردانش ظاهر شد و آنان را از حقیقت ماجرا آگاه کرد، و آنان آن را بار دوم به آرامگاهش بازگرداندند. معجزات بسیاری از بدن او جاری می‌شد، و این گروهی از مؤمنان را برانگیخت تا بدن او را به دیر شهران در المعصره منتقل کنند، پس آن را در قایقی بر نیل حمل کردند. اما در راهشان به سوی دیر مذکور بادهای سخت و توفان‌های خروشانی بر آنان برخاست که نزدیک بود غرقشان کند، پس ناچار شدند بدن را بار دیگر به آرامگاهش بازگردانند.

و در این نسل (قرن بیستم) مردی به نام ارمانیوس بک حنا، ناظر بطریرک‌خانه، کوشید آرامگاه قدیس را بازسازی کند، و فرمان داد آن را ویران کنند تا به سبکی نوین بازسازیش کند. اما کارگر هنوز کلنگ خود را بر آرامگاه فرود نیاورده بود که دست راستش فلج شد و فریاد کمک‌خواهی برآورد؛ پس کشیش کلیسا آمد و بر او دعا کرد تا دستش به حرکت بازگشت. از آن زمان آرامگاه همچنان که بود رها شد، و تنها کاری که کردند این بود که بر آن آرامگاهی از مرمر بنا کردند، بی‌آنکه بدن را جابه‌جا کنند.

همچنین ببینید: نام‌های کلیساهای منسوب به قدیس آنبا رویس | آوا تیجی در مصر، و قدیس سلیمان شاگرد آنبا رویس

المديح

هذا المديح ترجمة باجتهادٍ بشري لإيصال المعنى، وليس النص الشعري الأصلي؛ قد تختلف صياغته عن الأصل.

دهان خود را به نام خدای یگانه می‌گشایم که جز او پروردگاری نیست
و قدیسی را که برگزیده مدح می‌کنم، قدیس آنبا رویس
ای برادران آغاز سخن من است، این انسان را مدح می‌کنم
یاد او بر هر زبانی است، قدیس آنبا رویس
به یقین در منیة یمین در غربیه زاده شد
این مرد امین، قدیس آنبا رویس
پدرش اسحاق و مادرش سارا، ای یاران
به خدای آفریننده مؤمن بودند، قدیس آنبا رویس
چون زاده شد او را فرج نامیدند و خواندند
و او بیننده خدا بود، قدیس آنبا رویس
از کودکی در کشاورزی با پدرش کار می‌کرد
و نمک را بر شترش می‌فروخت، قدیس آنبا رویس
شترش جوانی کوچک بود که سر را بسیار می‌جنبانید
پس به تدبیر رویس خوانده شد، قدیس آنبا رویس
شیطان ملعون با تنگنایی بر مسیحیان آمد
پس آن امین به قاهره آمد، قدیس آنبا رویس
و در قاهره او را پناهگاهی نبود، ای برادران
و نمک را با برکت می‌فروخت، قدیس آنبا رویس
بیشتر وقتش را در دعا برای پروردگارش گذراند
تمام شب بیدار، قدیس آنبا رویس
ردا یا جامه‌ای فراهم نکرد، ای دوستان
فقر خدای آسمان را زیست، قدیس آنبا رویس
و برهنه بود و از روح آکنده
از پرهیزگاری و ایمان، قدیس آنبا رویس
و سرش برهنه بود و منظرش، ای برگزیده من
چون سیّاحان بیابان‌ها، قدیس آنبا رویس
و چشمانش از کثرت گریه سرخ بود
و او از پاکان بود، قدیس آنبا رویس
و چون نذیری برای پروردگارش موی خود را نتراشید
خدای او بود آن‌که او را دوست داشت، قدیس آنبا رویس
و کم‌سخن بود این مرد پرتلاش
آکنده از سلامتی، قدیس آنبا رویس
عیسی او را به آسمان برد و بالا کشید
و به دست خود به او خوراند، قدیس آنبا رویس
یکی از اشرار او را به سختی زد، ای حاضران
آن نیکوکار دهان خود نگشود، قدیس آنبا رویس
حاضر بود، ای برادرانم، آن مرد طوبایی
آنبا مرقس آنطونی، قدیس آنبا رویس
در آخر زندگی‌اش مادر خدای خود را می‌خواند
و در دعاهایش می‌گفت، قدیس آنبا رویس
ای باکره مرا برگیر، از غم خود نجاتم ده
از این جهان رهایم کن، قدیس آنبا رویس
بار بر من سنگین است و دلم خوار است
به من شادی و سرور عطا کن، قدیس آنبا رویس
زیرا مردمان شریر با اصرار رد کردند
شنیدن کلام آن نیکوکار را، قدیس آنبا رویس
هم‌روزگار آن انیس، پاپ متاؤوس بود
جانشین مار مرقس، قدیس آنبا رویس
و از شگفتی کارش آن بود که خود را محبوس کرد
درون انباری تنها، قدیس آنبا رویس
نزد شاگردش میخائیل، پس عمانوئیل نزد او آمد
به او سلامتی و سرور بخشید، قدیس آنبا رویس
و نُه سال در آن مکان امین ماند
تا به یقین آرامش یافت، قدیس آنبا رویس
در بیست و یکم بابه روحش با شکوه صعود کرد
و سعادت یافت، قدیس آنبا رویس
چه بسیار معجزات کرد، شفاها و آیات
برای هر آینده و رونده، قدیس آنبا رویس
دعاهایش با ما باشد، شفاعتش ما را بالا برد
به سوی پروردگار، پس ما را بپذیرد، قدیس آنبا رویس
و برای ما نگهبانی باشد در برابر همه دسیسه‌ها
و ملکوت را به ارث بریم، قدیس آنبا رویس
تفسیر نام تو در دهان همه مؤمنان است
همه می‌گویند ای خدای آنبا رویس، همه ما را یاری کن
[این مدیح به‌صورت ماشینی ترجمه شده است.]